📖هر روز وقتی پدر مهربان قلک کوچک کوثر را روی میز میگذاشت و سکهای در آن میانداخت، لبخند آرامی روی لبهایش نقش میبست. کوثر با شوق صدای تقتق سکهها را دوست داشت و خیال میکرد با پر شدن قلکش، میتواند برای خودش اسباببازی یا دفتر نقاشی نو بخرد. روزی اما، مادر همهی پولها را از قلک بیرون آورد و به مردی عینکی که از کمیته امداد امام خمینی(ره) آمده بود، داد. کوثر با تعجب و اندوه به مادر نگاه کرد؛ دلش نمیخواست آن همه سرمایۀ کوچک اما عزیز از دست برود.
مادر مهربان دستش را گرفت و گفت: «دخترم، این پولها به کودکانی میرسد که شاید حتی یک قلک هم نداشته باشند. ما با این کار به آنها امید میبخشیم.» آن روز، کوثر فهمید صدقه فقط بخشیدن پول نیست. بلکه بخشیدنِ مهر و مهربانی است. او آموخت که یاری به نیازمندان و همکاری با نهادهایی چون کمیته امداد، میتواند دل دیگران را گرم و دل خودش را آرام کند. از آن پس، هر بار سکهای در قلک میانداخت، لبخندی از سر عشق و فهم بر لب داشت — چون میدانست این صدای تقتق سکهها، صدای مهربانی است.
. این تجربه، برای کوثر دریچهای شد به حقیقتِ «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» (خدا نیکوکاران را دوست میدارد) و برکت بخشش را با تمام وجود لمس کرد.دیگر معیار ارزش اشیاء در ذهن او، میزان مالکیت نبود، بلکه وسعت نفع و خیری بود که میتوانست از آن به دیگران برساند.به این ترتیب، قلک کوچک، مظهری از شکر نعمت و پلی معنوی به سوی رضای پروردگار برای او گردید.


